زندگی

بعد از این که برای تنها اطمینان ِ زندگی ام، چهار سال صبر کردم و نشد، همه زندگی ام، از فرق سر تا نوک پایم، لزج و چرب شده.. هیچ چیزی را نمیتوانم محکم بگیرم... هیچ قانونی برایم آنقدر محکم و با اطمینان نیست که بشود توی برنامه هایم لحاظش کنم... اصلا برنامه ای در کار نیست ... این روزها انتظار دارم دست که میبرم به سمت کلید برق، یخچال روشن شود و پنجره را که باز میکنم، آب سرد بریزد توی ِ اتاق... نمیشود بگویم چقدر از این بی اعتمادی به دنیا، بدم میآید.. از این که کل زندگیم درگیر نوعی تکه پارگی کثیف و نامنظم و بی قاعده شده... از این که انتظار نمیرود اگر به  آنگاه منجر شود... انگار دارم توی یک مایع کدر غلیظی که پر از تکه های جورواجور و بد شکل است زندگی می کنم...

منبع اصلی مطلب : ماه مه
برچسب ها : زندگی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : مرحله ی ِ روغن