سختی ,همین ,پرتگاه ,آخرین ,تجربه ,نقطه ,همان نقطه ,سختی هایی ,تجربه نکرده ,آخرین جرعه

همین دیشب بود که خواب دیدم در بندم.. داخل یک اتاق انفرادی با شکلی خاص از آزاردهندگی بودم، آن قدر که بعد از مدتها فهمیدم حس دوام نیاوردن از چیزی چگونه است.. اطراف را نگاه کردم و بعد طوری زندگی بر من تنگ شد که خیال کردم یک پلاستیک را دور سرم کشیده اند و درش را هم محکم کرده اند، هوا برای نفس کشیدنم تنگ شد و حس کردم اگر چند دقیقه دیگر به همین منوال بگذرد، بی شک نفس کشیدن برایم سخت ترین کار ممکن خواهد شد.. اگر در خواب دری به رویم باز نمیکردند، یکی از بدترین شکنجه های روحی عمرم را تجربه میکردم..

نمیدانم چطور حس خفگی ای را که حس کردم تشریح کنم، اما همین قدر میدانم که آنقدر بود که شرایط را طوری رقم بزند، که خلاصی در راه باشد.. مدتها بود فکر میکردم چطور است، حتی بعد از مرز توانایی، حتی پس از از کف دادن آخرین جرعه ی قدرت، حتی بعد از رد شدن از آخرین مرحله عجز، دست مرحمتی به سویم دراز نمیشود.. دیشب بود که فهمیدم اگر عجز به همان مرحله ِ ی خفقان آور زندگی کُش برسد، اگر به همان نقطه ای برسی که به راستی عرصه برای بودن هم تنگ شود، بی شک این اضطرار ، راهی را خواهد گشود.. این همان نقطه ی پرتگاه است که نمیتوانی لبه اش بایستی، آن قدر مضطر شده ای که میپری، بدون هیچ شکی می پری، این همان نقطه است که باید پی کمکهای معجزه آسا گشت..

من توی هیچکدام از سختی هایم، به جز چند روز معدود، این حس خفقان آور را تجربه نکرده ام.. من هیچ وقت اضطرار پریدن از لبه ی پرتگاه را، با همین حس دیوانه کننده و خرد کننده اش، تجربه نکرده ام.. یعنی همه ی این سختی هایی که گاهی نفس کشیدن را سخت میکنند، ظرفیت مرا به آخرین جرعه اش نرسانده اند.. من وسیع تر از آنی هستم که گمان میکنم.. وسیع تر از حدی که برای سختی اش، گلایه و شکایت بی وقفه ای را آغاز کنم و دست از تلاش بردارم..

من سخت جان تر از سختی هایی هستم که تا به حال دیده ام.. لبه ی پرتگاه من، شاید به اندازه ارتفاع پنجره ی بعضی ها نباشد، ولی آن قدر بلند هست که کنار همه ی سختی ها، هنوز طعم ناب و شیرین «تماشا» را میفهمم..

منبع اصلی مطلب : ماه مه
برچسب ها : سختی ,همین ,پرتگاه ,آخرین ,تجربه ,نقطه ,همان نقطه ,سختی هایی ,تجربه نکرده ,آخرین جرعه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : زندان