کی فکر میکردم یک شب که تو کیلومترها آن طرف تر به لحظه هایت عطر حضور معشوقی را مضاف کرده ای من این جا،

 دور از بودن ِ رنگارنگ تو، طوری اشک بریزم که انگار هیچ وقت نمیدانسته ام این دوری اتفاق میفتد. مدتها بود با دیدن عکس

 کسی،  چشمهایم رنگ باران را ندیده بود، همیشه میدانسته ام که بدجوری به بودنت وابسته ام.. که طور دیگری، متفاوت تری،

از رابطه ­ ی برادر و خواهری دوستت دارم، از همان نوجوانی ها که کنار تمام کج اخلاقی ها و سرکشی هایم ، مانده بودی و 

میخاستی کهرسم زندگی کردن را، مهربانانه تر و لطیف تر بیاموزم، از همان وقتها که سال به سال و ماه به ماه، حضورت

 پر رنگ تر می­شد،  همان وقتها که برای دیدنم، برای فهمیدنم، مقیاس شده بودی، از همان روزها روز به روز بیشتر به 

حضورت خو گرفتم.. امشب  تصور این که ساعتهایی که کنارم خواهی بود، به اتمام رسیده است طوری دلم را تکاند که هیچ گاه

 گمان نمیکردم برای یک  لحظه حضور خودمانی ات، این طور پر و بال بزند. مثل تو، هیچ وقت آدم حرف رو کردن و رو در رو،

 کلمه پاشیدن نبوده ام، اما تصور نداشتن تو و نبودن تو، امشب، انگار که دیوارها را نزدیکتر آورده اند و آسمان را خاکستری تر

 کرده اند. نطق واژه ها باز شده­ اند،  راه اشک هم. هر کجای دنیا هم که شبها را به صبح بچسبانی و صبح را به تاریکی شب 

برسانی، تصور خوش حالی و چشمهایت  که به خنده ای خالص و بی دغدغه، آرام گرفته­ اند، دل تنگ ی را میشکند. شاد باشی

 برادرترین برادر دنیا.. 

منبع اصلی مطلب : ماه مه
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : امشب به سیل ِ اشک ره خواب میزدم..