محکم ,موقع آمدنش،

   دلم را قلم گرفته بودند، همان هایی که آن روزهای قبل، هر روز دلم را سر و ته میکردند و میچرخاندند و آشوب می کردند، طوری دلم را بسته بندی و آنکادر کرده بودند که هیچ چیزی حس نمیکردم.. روزهای زیادی بود که دستم به قلم، چشمم به آسمان و دلم به لرزیدن نمیرفت.. دیروز که چشمم به آسمان باز شد، دلم بندهایش را برید و دستم به قلم گرفت و قلم به چشمهایم اشک ریخت و اشک پرده در شد و او که اشکهایم را دید، رویش را بر گرداند و از سنگینی چیزی که جانم را دوباره آشوب میکرد، ترسید و با حیرانی و سرگردانی، در حالی که مردمک چشمهاش، دریده و گرد شده بود و نی نی چشمهایش، بالا و پایین میپرید، مسیری را که داشت به سمت من میآمد دور زد و قدمهایش که هنگام آمدن، محکم بودند، حالا لرزان شده بودند.. موقع آمدنش، خودش بود، محکم می آمد و محکم و مطمئن لبخند میزد، چشمهایش نمیلرزید، دلش هم.. گاه ِ رفتن، دلش بالا و پایین میشد، گامهایش داشتند بین رفتن و آمدن، دل دل میزدند و خطوط لبخندش، از شکل افتاده و پرّان، میان اخم و خوشحالی و بدحالی و حیرانی و غم، شکل عوض میکردند.. بعد از رفتن او، اما من، همان بودم که موقع آمدنش، فقط پرده ای دریده شده بود، پرده ی اشک..

منبع اصلی مطلب : ماه مه
برچسب ها : محکم ,موقع آمدنش،
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : یا رب مباد که غم پرده در شود..