سکوت ,خودش ,پازل ,توی ِ ,زندگی ,سکوت، ,درمان نمیشود ,میبینی، وقتی ,سکوت همان ,نیرو میگیرم ,سکوت نیرو

حس میکنم که دارم خودم را تکه تکه میکنم و هر تکه ام را توی ِ دهان کسی میگذارم که از گرسنگی نمیرد.. خودم را گذاشته ام که وسط معرکه، لت و پار شود تا تکه پاره های به خون آغشته ام، زندگی کسانی را چند روز بیشتر تداوم ببخشد.. 
سکوت و خلوص و یکپارچکی آن،  از میان همه ی اجزای زندگیم رخت بسته، و به جای آن فضای تنک و خاکستری و خفه و پر دود صداهای مداوم و زیر و آزاردهنده، جایش را گرفته است.. پرده ی سفید پیش رویم، دارد به تصادم هزاران هزار پشه ی پیش رو، کثیف و لزج می شود..
من به سکوت محتاجم، از سکوت نیرو میگیرم.. مثل یک کوزه که پای چشمه، از آب پر میشود، با سکوت و تنهایی، از حس عشق به زندگی پر میشوم.. با سکوت نیرو میگیرم که نیرو بدهم.. امید میگیرم که امید ببخشم.. سکوت چیزی از جنس خلوص است.. از جنس کمال.. یکپارچگی.. بی نقصی .. سکوت همان پرده ی سپید پیش روست که چشم انداز پیش رویت را میسازد، خواه سپید و روشن و نورانی، خواه تاریک و پر زخم و مجروح و بی امید..

زندگی روزمره با همه ی شلختگی ها و ناهماهنگی هایش، آدم را رو به بی نظمی پیچیده ی تسلسل واری می کشاند که جز به سکوت و آرامش فکر، درمان نمیشود.. وقتی توی ایستگاه مترو، یکی خودش را پرت می کند جلوی ِ تو، وقتی میان زلالی ِ آب، یک پوست ِ رنگ آمیزی شده ی ِ صنعتی ِ پفک را توی ِ آب میبینی، وقتی میام هق هق گریه ات برای رفیق، میان ِ لحن ِ مهربانی که پند میدهد، یک لحظه خودخواهی و مصلحت طلبی میبینی، وقتی میان ِ یکدلی ِ بچگانه ی بچه ها، رند بازی و زیرکی یک آدم پست ِ چهل ساله دیده می شود، همه ی اینها، نوعی بی نظمی و تشتت و کثیفی ِ چرب و لزج توی جزء جزء زندگی آدم، داخل میکنند که جز با سکوت، جز با خلسه ی ِ موسیقی، درمان نمیشود..

سکوت، همان پنجره ی ِ رو به پهنه ی دشت است که همین که میگشایی اش و برای تازگی اش، آغوش باز میکنی، مثل هوای ِ دم صیح، خودش را میکشاند توی ِ آدم و آدم حس میکند که یک پرده از روزمرگی را دریده، آدم حس میکند یک پله، را طی کرده و به سرداب ِ درونش، قدر همان یک پله، نزدیک تر شده ..

روزمرگی و رفت و آمدهای اجتماعی برای ِ من، حکم ِ همان پازل های هزار تکه را دارد.. اجتماع، بر هم میریزدش.. هر تکه را یک گوشه، پرت میکند، در هم، پشت و رو، کج و معوج و پراکنده.. سکوت همان زمانیست که برای مرتب کردن این پازل نیاز دارم.. وقتی توی ِ سکوتی آرام نشسته ام، بی آن که هر لحظه بیم ِ شکستنش برود، همین طور که پای لپتاب نشسته ام، اولین تکه ی پازل از زمین بلند میشود و میرود جای خودش مینشیند، دستم را که به سمت لیوان چای میبرم، دومین تکه جای خودش را پیدا میکند، همین که توی موسیقی غرق میشوم، پیش ِ رویم، هزاران هزار تکه ِ پازل را میبینم که توی هوا بلند شده اند و هماهنگ و رقص کنان با موسیقی، بالا و پایین میروند و چرخی میزنند و لبخند زنان، توی جای خودشان قرار میگیرند... با سکوت، همه ی بی نظمی های روزانه و پلیدی های کثیف، توی ِ آراستگی و آرامشی ژرف، غرق میشوند و چیزی که به جا میماند، یک گام به زندگی، به بطن ِ زندگی و وجود، نزدیکتر است..
 

منبع اصلی مطلب : ماه مه
برچسب ها : سکوت ,خودش ,پازل ,توی ِ ,زندگی ,سکوت، ,درمان نمیشود ,میبینی، وقتی ,سکوت همان ,نیرو میگیرم ,سکوت نیرو
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : سکوت