خودش ,چیزی ,لحظه ,شود،

   شب های این چنینی، که آرامش هست و سکوت، چیزی باید پیش روی آدم باشد که روحت را رویش سوار کنی، که توجهت را، حال ِ درونی ات، را معطوف به او کنی.. وگرنه شب که می شود، وقتی همه ی چیزهای دور و اطراف آدم دور می شوند، آدم روی دست خودش میماند و خودش را تاب نمی آورد.. اگر دستگیره ای، تکه سنگی، چیزی نباشد که آدم، وقت هایی تنهایی، خودش را بهش بند کند، سر میخورد و بودنش را تاب نمی آورد..

قبلترها که یاد ِ او هنوز مثل مایعی گرم توی تنم میدوید، فکر کردن به او همان دستگیره ای بود که نه فقط دست می گرفت، که کافی بود.. فکر کردن که نه، توی خیال ِ او غوطه خوردن و تکرار و تکرار لحظه هایی که نرمی اش، چشم آدم را فرو می اندازد، وگرنه کسی که یک بار کسی را خیلی دوست داشته میفهمد که بی اغراق، یاد ِ دلدار، در تمام لحظه ها هست.. حتی اگر تو داری یک مسئله ی ریاضی حل میکنی، یاد او، جایی توی ِ تو برای خودش باز میکند..

قبل تر ها که هنوز تخیل کردنش تازه بود، صبر می کردم که شب شود، تنها شوم و سکوت باشد، بعد مثل ِ آماده شدن برای یک کار علمی، دور و اطرافم را خلوت می کردم و تصمیم میگرفتم که فضایی از یاد او درست کنم و تویش پر و بالی بزنم.. می دانستم مثل یک شیشه ی عطر که درش را باز میکنی و فضای اطرافت را می پوشاند، همین که شروع به او کنم، انگار حبابی غلیط،  دور ِ من را میگیرد و لحظه به لحظه بزرگتر و فیروزه ای تر می شود، میتوانستم ساعتها بی آن که نیاز به چیزی را حس کنم، توی ِ بهترین حالتی که از زندگیم انتظار داشتم سر کنم..

ولی الان دیگر قبلترها نیست، حالا شب ها آن مه فیروزه ای را ندارم، ولی مثل رد به جا مانده از عطر، چیزی مرا به خود میکشاند که دیگر غلیط نیست و مرا در خود گم نمیکند، باریکه ای است که نزدیک می شود و دستی از روی عشوه گری به سینه ام می زند و باز رو بر میگرداند و به حیله دور می شود و مرا به دنبال خود به راهی باریک و کم نور می کشاند..

منبع اصلی مطلب : ماه مه
برچسب ها : خودش ,چیزی ,لحظه ,شود،
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : جنوب، موزیک، الهام